فرزادروز تولدش مرابه خارج از شهربرد و من تن به خواسته های شوم او دادم ولی ... - اخبار داغ


تاریخ : جمعه,۲۶ خرداد ۱۳۹۶ تعداد بازدید :1115

رکنا: حماقت و تن دادن به روابط نامشروع منجرز شد تا زندگی یک دختر به ورطه نابودی کشانده شود.

 

به گزارش گروه حوادث  رکنا، شماره تلفنش را یکی از هم کلاسی هایم به من داد و گفت: فرزاد، پسرخاله ام است و خیلی مغرور است بیا و به طور ناشناس با او  تماس بگیر و اذیتش کن تا دلم خنک شود! متاسفانه من که تازه گوشی تلفن همراه خریده بودم و ذوق و شوق داشتم بدون توجه به عواقب این کار اشتباه و از روی مسخره بازی به تلفن پسر غریبه زنگ زدم. فرزاد پس از چند بار تماس تلفنی، گفت: اگر شجاعت نداری و می ترسی خودت را نشانم بدهی پس چرا زنگ می زنی؟
من حماقت کردم و شوخی شوخی دلباخته پسری شدم که بعدا فهمیدم پسرخاله هم کلاسی ام نیست و قبلا سر او نیز کلاه گذاشته است. ولی وقتی در این باره از فرزاد توضیح خواستم که چرا به هم کلاسی ام نامردی کرده ای؟ او با چرب زبانی تمام تقصیرها را به گردن دوستم انداخت و گفت: واقعا قصد ازدواج داشتم اما این دختر لیاقت ندارد و...!

من با آرامشی که در صدای این پسر جوان حس می کردم و با علاقه قلبی که به او داشتم خام شدم و حدود ۳ ماه با او در ارتباط بودم تا این که یک روز غروب به بهانه جشن تولدش مرا به خارج از شهر برد و با وعده ازدواج و توسل به زور مورد آزار و اذیت قرار داد! از آن به بعد حتی هر وقت در پارک قرار ملاقات می گذاشتیم و هم دیگر را می دیدیم با این ادعا که یک نخود تریاک می تواند از نظر عصبی آرامم کند چند بار از این مواد لعنتی در چای و نوشیدنی حل کرد و به خوردم داد. ولی چون واقعا دوستش داشتم نمی خواستم او را از دست بدهم و به همین خاطر با اشتباهی بزرگ، به خواسته هایش تن دادم. اما خیلی زود فهمیدم به بیراهه رفته ام چون با مشکلی که برایم به وجود آمده بود نگرانی خاصی داشتم و دیگر نمی توانستم به این ارتباط شوم ادامه بدهم. من از فرزاد خواستم هرچه سریع تر تکلیفم را روشن کند ولی او خیلی خونسرد در حالی که چاقویی را نشانم داد گفت: تکلیف تو از روز اول هم روشن بود بهتر است بروی و گورت را گم کنی در غیر این صورت نمی گذارم یک روز خوش ببینی و...!

با شنیدن این جملات تهدیدآمیز دنیا روی سرم خراب شد و تصمیم گرفتم موضوع را به مادرش خبر بدهم اما پیرزن با چشمانی اشک بار نگاهم کرد و پرسید: تو چندمین دختری هستی که فریب این آدم احمق را خورده ای؟ از دست این پسر ناخلف خسته شده ام و نمی دانم به خاطر این خطاهایش چه جوابی به همسر و دختربچه اش بدهم؟ پیرزن با آه و ناله مرا نفرین کرد و تازه فهمیدم چه ساده و راحت فریب خورده ام و حیثیتم را به باد داده ام.دختر جوان افزود: نمی توانم در این باره چیزی به مادرم بگویم چون او بعد از مرگ پدرم هر کاری که از دستش برمی آمده، انجام داده است و اگر چنین حرف هایی را بشنود سکته می کند، ولی من حالا چه کنم...!


منبع: رکنا

برچسب ها :





این مقاله را دوست داشتید؟ آنرا به اشتراک بگذارید



دیدگاه خودتان را ارسال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز با * علامت گذاری شده اند.






star TOP 10

  • مقالات
  • بیمارستان
  • دکتر
  • دارو


مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست.
هشدار! تجويز و تعيين دوز دارو به عهده پزشک مي باشد و پورتال پادرا هيچگونه مسئوليتي در خصوص مصرف خود سرانه دارو ندارد