ملاقات شبانه با مائده درپارک ملت / او شوهرداشت ومن چشم بسته غلام اوشدم!


تاریخ :پنجشنبه,۱۱ خرداد ۱۳۹۶
تعداد بازدید :3446


رکنا: از روزی که سوگند خوردم و به دروغ شهادت دادم، زندگی ام در حال نابودی است. کابوس های وحشتناک رهایم نمی کند. آسایش و آرامش از وجودم رخت بربسته است و همواره با عذاب وجدان دست به گریبانم. نمی دانم تاوان سنگین گناه بزرگی را که مرتکب شده ام، چگونه پس خواهم داد، چراکه من با شهادت دروغین در دادگاه، کاری کردم که ...

 

جوانی که کوله باری از گناه را بر دوش می کشید و عذاب وجدان قلبش را می خراشید، پنجره ندامت را رو به آسمان حقیقت گشود و با تشریح ماجرای گناه آلودش به کارشناس اجتماعی کلانتری سجاد مشهد گفت: اگرچه شرایطم برای ازدواج مناسب بود اما دوست نداشتم خودم را درگیر زن و زندگی کنم. می خواستم هنوز هم آرام و بی دغدغه و به دور از گرفتاری های خانوادگی، روزگار بگذرانم. مدتی بود که در سکوت و آرامش شب به پارک ملت می رفتم و از قدم زدن در کنار درختان سرسبز و نگریستن به گل های زیبا لذت می بردم. این موضوع تقریبا برایم به یک عادت تبدیل شده بود تا این که روزی به درختی تکیه دادم و به آسمان پرستاره خیره شدم. هنوز عقربه های ساعت به نیمه شب نرسیده بود که صدای زن جوانی رشته افکارم را برید. او در حالی که گوشی تلفنش را با غضب می فشرد و فریاد توأم با خشم او سکوت شب را می شکست، هنگام عبور از کنار من به فردی که در آن سوی خط بود، گفت: دیگر خسته شده ام، از تو متنفرم و هیچ وقت به خانه بر نمی گردم و ...

حرف های آن زن جوان حس کنجکاوی ام را برانگیخته بود. حدس زدم مشکل خانوادگی دارد. وقتی با چهره غضب آلود گوشی تلفن را قطع کرد، به یک بهانه واهی جلو رفتم و از او پرسیدم میدان والیبال کجاست؟! زن جوان نگاه خشمگینش را بر چهره ام دوخت و گفت: من چه می دانم! وقتی نگاهم با نگاهش تلاقی کرد، آرام معذرت خواستم و روی صندلی مقابل او نشستم. نمی دانم چرا عشقی هوس آلود به سراغم آمده بود و گاهی نگاهمان در هم می آمیخت. تا این که ساعتی بعد، زن جوان کنارم نشست و به درد دل پرداخت. او می گفت چهار سال قبل ازدواج کرده اما به خاطر اختلافات شدید با همسرش یک روز خوش در زندگی اش نداشته است. من هم که به دنبال کسی بودم تا همدم تنهایی ام باشد، به او قول دادم که برای رهایی از مشکلات خانوادگی کمکش کنم. اگرچه از آن روز به بعد «مائده» همه چیز من شده بود، اما هیچ وقت قول ازدواج به او ندادم چرا که نمی توانستم موقعیت خوب زندگی را از دست بدهم و از سوی خانواده ام طرد شوم. او شاید همدم خوبی برای من بود ولی هیچ گاه نمی توانست همسر خوبی باشد. ارتباط ما با یکدیگر ادامه یافت تا این که برای جدایی «مائده» از همسرش وکیل گرفتم. آن قدر این عشق خیابانی و هوس آلود، چشمانم را کور کرده بود که مقابل قاضی Judge دادگاه به عنوان «شاهد» حاضر شدم و به دروغ سوگند یاد کردم که همسر مائده او را در خیابان زیر مشت و لگد گرفته و تهمت های ناروا می زند، در حالی که همسر او را هرگز ندیده بودم و ... .

در این هنگام مرد جوان که از تعجب خشکش زده بود، عنوان کرد: همسرش چندین ماه است که منزل را ترک کرده و در این مدت او را ندیده است. اگرچه با شهادت دروغین من، دادگاه به نفع مائده رأی داد، اما من بعد از جلسه دادگاه فهمیدم که «مائده» مدتی است در خانه دوستانش زندگی می کند و ... حالا هم در حالی می خواهم زنگار از دلم بزدایم که ...


منبع:رکنا

برچسب ها :



این مقاله را دوست داشتید؟ آنرا به اشتراک بگذارید

دیدگاه خودتان را ارسال کنید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز با * علامت گذاری شده اند.






star مقالات جدید

  • مقالات
  • دکتر
  • بیمارستان
  • دارو
مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست.
هشدار! تجويز و تعيين دوز دارو به عهده پزشک مي باشد و پورتال پادرا هيچگونه مسئوليتي در خصوص مصرف خود سرانه دارو ندارد